صادانه

مثل تیکه های خامه ی یخ زده وسط بستنی اسکوپی :)

صادانه

مثل تیکه های خامه ی یخ زده وسط بستنی اسکوپی :)

۲۶ مطلب توسط «صاد» ثبت شده است

ماشین رو زدم بغل رفتم تو مغازه ی کوچیک بستنی فروشی. ظاهر مغازه برا خیلی سال بود. پیرمرد رو می شناختم. از قدیمیای این صنف تو کل شهر. گفتم: حاجی یدونه بستنی قیفی یدونم فالوده بهم میدی؟ 

گفت: فالوده تموم شده جوون! دیگه آخرای راهشه کم کم! در یخچالشو باز کرد. بوی گلاب و وانیل کل مغازه رو پر کرد. گفتم: عه خب چرا؟ گفت: دیگه کم کم هوا سرده مردم نمیخرن ازمون. گفتم: خب پس بستنی قیفیا رو دوتاش کن. اتفاقا به نظرم هوا که سرد بشه بیشتر می چسبه فالوده و بستنی! همینجور که با قاشقکش بستنی ها رو فرو می کرد تو قیف ادامه داد: بستنی جسمش سرده ولی طبعش گرمه. تو همین هوا هم می چسبه هم مشکلی پیش نمی آد برا بدن آدم.
با خودم گفتم مشکلی هم پیش بیاد من یکی ازش دست نمی کشم :) 

 

۷ نظر ۰۱ آذر ۹۷ ، ۱۸:۱۳
صاد

توی ماشین نشسته ایم. من بابا و مامان. از خانه ی مادربزرگ بر می گردیم. شهر همچنان خالی از سکنه است. این که می گم همچنان چون که دیشب هم همینطور بود و دیروز صبح هم و پریروز شب هم..! من از مردمان ساکت خوشم نمیاد. همینطور که میدان را رد می کردم آروم زدم روی فرمون ماشین و گفتم: چقدر همه چیز کدره از دیشب! هیچ کس تو خیابون نیست. اونایی هم که هستن صورتشون گرم نیست. یا بی حالتن یا اخمو. هوا سرد شده. چرا اینطوریه اینجا؟ 
مامان که به حرف هام گوش می داد گفتش: احمدآقا! میگن یه روز یه مرد غریبه میره پیش سقراط و میگه: ای حکیم من تازه به این شهر اومدم مردم شهر شما چه جورن؟ سقراط نگاهش می کنه و میگه: مردم شهر شما چجور بودن که اومدی اینجا؟ مرد چهرشو تو هم می کشه و میگه: مردم شهر من همه بخیل و حسود و تنگ نظر بودن و دزد و زشت! به خاطر همین ول کردم اومدم اینجا ساکن بشم. سقراط نگاهی بهش می کنه و میگه: نیگا کو کاکا (!) اینجا هم همینطوره من جات بودم بازم میرفتم میگشتم جاهای دیگه رو! یکم دیگه می گذره یه مرد دیگه میاد پیش سقراط و می گه: من از شهر خودم کوچ کردم که بقیه دنیا رو ببینم. مردم شهر شما چجورن؟ سقراط ازش می پرسه: مردمان شهر خودت چجوری بودن؟ مرد می گه: مردمانی مهربان و با محبت که به سخاوت و جوانمردی شهره هستند. سقراط میگه : بشارت باد بهت که مردم این جا نیز همین گونه اند! 

 بعد مامان میگه: پس یکم چشماتو پاک کن! فهمیدی پسر؟ 
میگم: بله مادر :)

۱ نظر ۱۸ آبان ۹۷ ، ۰۹:۴۶
صاد

میگم مامان بزرگای شمام با ساعت رسمی مملکت مشکل دارن؟!
پنجشنبه شب ها می رم پیشش شب رو می مونم. صبح که از خواب پا می شم میگه پاشو ساعت شیشه! نگاه می کنم می بینم پنج ده کمه! می گم: خب ده دقیقه دیگم بذاریم رو اینی که فرمودی می شه باز پنج نه شیش! میگه نه شیشِ قدیم منظورمه! میگم خب تو همین دو ماه پیش که شیش بود که میگفتی پنجه!
میگه دلم می خواد و میره که چایی رو دم کنه :)

۴ نظر ۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۰:۳۶
صاد

مدت زیادی ست که به خاطر مشغله های زیاد و شیفت های پشت سر هم، در انتهای روز، تنها جسم نیمه جانم را به خانه می کشم و می خوابم چنان که گویی این جسم هرگز بیدار نبوده است! و باز فردا روز از نو! تکرار این چرخه ی منحوس سبب شده که حس ترک خوردگی درونی کنم و به سان دیوانه ای بی محابا هر سو بنگرم به دنبال آب حیاتی مروح جانی چیزی! مدت هاست کتاب غیر درسی نخوانده ام و این آزارم می دهد. تلاش کردم کتاب هایی را که نخوانده بودم بیرون آورده و بخوانم اما نمی شود. نیاز به گرم کردن دارم! به این فکر کردم که شاید بهتر باشد با یک مجموعه شعر حال خوب کنِ شگفت زده کنِ دل به بهار برندِه آغاز کنم. 

حال سوالم از شما این است که چنین کتابی را سراغ دارید؟


پ.ن: شعر نو درست و حسابی ترجیحا زمان یوشیج این ها ،سبک های نزدیک به یاسر قنبرلو و فاضل نظری به سلیقه ام نزدیک تر است.   

۳ نظر ۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۴:۵۱
صاد

می پرسه : هواشناسی کسی نیست؟! 
کسی جواب نمی ده. در ماشین رو می بنده. می خنده و میگه: آخ جون! زودتر می رسیم خونه پیش عیال :) 
مردی با لباس آبی روی صندلی شاگرد مینی بوس نشسته و صفحه ی گوشی اش را بالا و پایین می کند. نمی شناسمش. یک بار توی بخش ترخیص بیمارستان اونور دیدمش. وسط راه یهو میگه: آخ آخ آخ میبینی تو رو خدا! و با دستش به صفحه ی گوشیش اشاره می کنه. می گیم : نه نمیبینیم دوره! میگه : قیمت آهن باز رفته بالا! 
راننده مون میگه: خب بره بالا! به حال ما که فرقی نداره. منتظرم شروع کنه به ناله کردن و غر زدن که ما طبقه ی ضعیف و محرومیم و اینا برا پولداراست و اینا. ادامه می ده: ما با یه لقمه نون هم سیر میشم. حالا یه لقمه نون و مرغ باشه یا یه لقمه نون و بادمجون! این وسط مسطا اگه تونستیم یه پرایدم می خریم. اگرم نتونستیم، بازم طوری نیست. الهی شکر :)

به زور سی و دو سه سالشه آقای سرویس بیمارستان. صادقانه و بی تعارف همه ی خستگیم در رفت.

 

۲ نظر ۲۰ مهر ۹۷ ، ۰۰:۱۶
صاد

دست تکون می دم می گم: شهدا! 
چند متر جلوتر می ایسته. اسکناس ده تومنی رو توی مشتم فشار می دم و میرم لب پنچره. میگم: معذرت می خوام من ده تومنی دارم. پول خرد دارین؟ اخماشو می کنه تو هم و بهم میگه: پسر جون! وقتی راننده تاکسی جلو مسافرش ترمز زد ینی دیگه مهمون اون تاکسیه! جورش می کنم برات. بپر بالا! 
مرددم که الان دعوام کرد یا چی! لبخند می زنه و میگه : معطل چی هستی؟ بیا بالا دیگه! 
تو مسیر بهش توضیح می دم که بعضی وقت ها که پول خرد ندارم راننده ها بد خلق می شن و گله می کنن، منم بنا به عادت قبل از سوار شدن این سوال رو می پرسم. همینجور که به جلوش نگاه می کنه میگه: هر شغلی مرام و مسلک خودش رو داره. اونی که بیاد توش و حواسشو جم نکنه، اشتباهیه..




 

۴ نظر ۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۷
صاد

عدالت را اجرا کن و از ستم بپرهیز
زیرا ستم مردم را به ترک از وطن وا می‏ دارد
و آنان را به قیام می کشاند.. 


 

#علی_بن_ابیطالب


پ.ن: گفتمان مردمانی که اسلام ناطق بودند را در این کشور بیابید. استفاده از چراغ قوه بلامانع است..!


 

۱ نظر ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۱
صاد